![]() |
![]() |
|
|
هر وقت خوندیش متوجه میشی. ............................................ دلیری کجا نام او اشکبوس همی برخروشید بر سان کوس بیامد که جوید ز ایران نبرد سر هم نبرد اندر آرد به گرد به شد تیز رهام با خود و گبر همی گرد رزم اندر آمد به ابر رهام کلاه خود سرش کرد و لباس جنگ پوشید و آماده رزم شد بر آویخت رهام با اشکبوس بر آمد ز هر دو سپه بوق و کوس بر آهیخت رهام گرز گران غمی شد ز پیکار دست سران یعنی دست هر دو تاشون بر اثر استفاده زیاد از سلاح خسته شد به گرز گران دست برد اشکبوس زمین آهنین شد سپهر آبنوس منظورش اینه که دراثر این جنگ خاک از زمین بلند شد و دیگه خاک رو زمین نموند و زمین مثل آهن سفت شد و آسمان مثل آبنوس به رنگ غبار در اومد چو رهام گشت از کشانی ستوه بپیچید زو روی و شد سوی کوه کشانی منظورش به فامیل اشکبوس است که معروف به اشکبوس کشانی بود به قلب سپه اندر آشفت طوس بزد اسپ کاید بر اشکبوس بر آشفت رستم و با طوس گفت که رهام را جام بادست جفت طوس همون کیکاوس شاه بود که از رزم رهام با اشکبوس و فرار کردن رهام خشمگین میشه و رستم میگه که رهام یه آدم مشروب خوره و مرد جنگ نیست کمان به زه را به بازو فکند به بند کمر بر بزد تیر چند کمونش رو انداخت رو بازوش و چندتا تیر گذاشت به بند کمرش خروشید کای مرد رزم آزمای هم آوردت آمد مشو باز جای از جات تکون نخور که من اومدم به جنگت کشانی بخندید و خیره بماند عنان را گران کرد و او را بخواند دهنه اسبش رو ول کرد و رستم رو صدا زد بدو گفت خندان که نام تو چیست؟ تن بی سرت را که خواهد گریست؟ تهمتن چنین داد پاسخ که نام چه پرسی کز این پس نبینی تو کام اینم بگم که تو اون زمان همیشه دو نفر قبل از اینکه شروع کنن به جنگ با هم برای هم رجز میخوندن کشانی بدو گفت بی بارگی به کشتن دهی سر به یکبارگی بارگی معنی اسب میدهد تهمتن چنین داد پاسخ بدوی که ای بیهده مرد پرخاشجوی ندیدی پیاده جنگ آورد سر سرکشان زیر سنگ آورد به شهر تو شیرو نهنگ و پلنگ سوار اندر آیند هر سه به جنگ؟ هم اکنون تو را ای نبرده سوار پیاده بیاموزمت کارزار جهت اطلاع بگم که رستم تو این رزم اسبش رخش را به همرا نداشت و فقط با رخش میجنگید و اگر اسبش نبود پیاده به جنگ میرفت پیاده به از چون تو پانصد سوار بدین روز و بدین گردش کارزار بدو گفت :رستم که تیرو کمان ببین تا هم اکنون سر آری زمان این هم که معنیش معلومه. چو نازش به اسپ گرانمایه دید کمان را به زه کرد و کشید یکی تیر زد بر بر اسپ اوی که اسپ اندر آمد ز بالا به روی تیر زد به سینه اسب اشکبوس که اسب به روی اشکبوس افتاد. بخندید رستم به آواز گفت: که بنشین به پیش گرانمایه جفت کمان را به زه کرد زود اشکبوس تنی لرزلرزان و رخ سندروس سند روس نوعی صمغ زرد رنگ است که اینجا منظور به این است که چهره اشکبوس از خجالت زرد شده بود به رستم بر آنگه ببارید تیر تهمتن بدو گفت:بر خیره خیر خیره معنی بیهوده میدهد همی رنجه داری تن خوش را دو بازو و جان بد اندیش را تهمتن به بند کمر برد چنگ گزین کرده یک چوب تیر خدنگ یکی تیر الماس پیکان چو آب نهاده بر او چهار پر عقاب برای اینکه تیر راست حرکت کنه چهار تا پر عقاب بهش وصل میکردن کمان را بمالید رستم به چنگ به شست اندر آورده تیر خدنگ بر او راست خم کرد و چپ کرد راست خروش از خم چرخ چاچی بخاست برای کشیدن کمان دست راست رو خم کرد و دست چپ را راست نگه داشت و چاچ اسم قدیم تاشکند بود که اونجا تیرو کمانهای خوبی میساختند و اینقدر این کمان را کشید که به صدا در اومد چو سوفارش آمد به پهنای گوش ز شاخ گوزنان بر آمد خروش سوفار معنای انتهای تیر یعنی اونجایی که به زه برخورد میکند را میدهد و شاید منظورش این باشه که کمانش از شاخ گوزن ساخته شده و یا دوستانش در شاخ گوزن براش بوق زدن چو پیکان بوسید سر انگشت اوی گذر کرد بر مهره پشت اوی بزد بر برو سینه اشکبوس سپهر آن زمان دست او داد بوس قضا گفت گیرو قدر گفت ده فلک گفت احسنت و مه گفت زه قضا به اشکبوس گفت تیرو بگیر که بهت نخوره و تقدیر به رستم گفت تیر اندازی کن و فلک به این تیر اندازی احسنت گفت کشانی هم اندر زمان جان بداد چنان شد که گفتی ز مادر نزاد ....................................... اگه جاییش جابجا بود یا کلمه اشتباه بود باید ببخشی من از حافظم که دوم دبیرستان اینو خوندم نوشتمش یادتون نره فرهنگتون و رسمتون اگه از یک ملت هویتشو بگیری دیگه چیزی برای از دست دادن نداره
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 18:20 توسط مهرداد آرين |
|
|
عجب ملت شگفت انگیزی هستیم من که هاج و واج موندم. طرف تا دیروز کثیفترین آدم دنیا بود(به زعم شنونده) حالا که مرده شده معصوم ترین آدم تو عالم یادمه طرف میگفت تو بازار پول نزول میداد و مال مردم میخورد و هزار کار منکر دیگه حالا که مرده شده سوپر استار و معصوم بقول ملای روم(مولوی): بیا تا قدر همدیگر بدانیم که تا ناگه به یکدیگر نمانیم کریمان جان فدای دوست کردند سگی بگذار ما هم مردمانیم غرضها تیره دارد دوستی را غرضها را چرا از دل نرانیم؟ چو بر گورم بخواهی بوسه دادن رخم را بوسه ده کاکنون همانیم کنون پندار مردم آشتی کن که در تسلیم ما چون مردگانیم گهی خوشدل شوی از من که میرم چرا مرده پرست و خصم جانیم؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 17:56 توسط مهرداد آرين |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 اسفند 1386 |
| پیوندها |
|
كيوان براهنگ اصغر معصومي ليلا اكرمي سيد مهدي موسوي مريم حقيقت خرمگس سيزيف نیلوفر(پیچک نیلوفری) سارا و خواهر سارا کامران طریقت خدا جون یه کم وقت داری؟ |
|
RSS
|