تبليغاتX
سفر به انتهاي شب

در نیمه راه زندگانی ما، خویشتن را در جنگلی تاریک یافتم ، زیرا راه راست را گم کرده بودم؛
و چه دشوار است  وصف این جنگل وحشی و سخت و انبوه ، که یادش ترس را در دل بیدار میکند!!
چنان تلخ است که مرگ جز اندکی از آن تلخ تر نیست؛ اما من ، برای وصف صفایی که در این جنگل یافتم ، از دگر چیز هایی که در آن جستم خواهم گفت .
درست نمی توانم گفت که چگونه پای بدان نهادم ، زیرا هنگامی که شاهراه  را ترک گفتم سخت خواب آلود بودم............

کمدی الهی دانته – دوزخ ، سرود اول

....................................................................................................................................

 خداوند بنا به خواهش شیطان به او اجازه می دهد تا درستی و راستی فاوست، خدمتگزار خدا را آزمایش نماید. مفیستوفلس(شیطان) با فاوست سالخورده معامله ای می کند. اگر فاوست حتی برای یک لحظه هم با این معامله موافقت کند، روح از تنش پرواز خواهد کرد. فاوست دوباره جوان می شود و با مفیستوفلس به مسافرت می پردازد تا از تمام لذایذ زمینی برخوردار گردد. در زمین عاشق دختر ساده‌ای به نام مارگرت می شود و بعد به او خیانت می‌کند و مسؤول سقوط و مرگ او می گردد. مفیستوفلس فکر می کند که روح مارگرت را اسیر خواهد کرد ولی صفای عشق او نسبت به فاوست و امتناع او از نجات یافتن از چنگال مرگ، سبب نجات او می شود.
قسمت اول نمایش به پایان می رسد ولی فاوست هنوز در دنیای شهوات و هوس‌ها، آن لحظه پر شکوه هستی را که در آرزوی به چنگ آوردنش بود، نیافته است. در قسمت دوم فاوست خسته و سیر از گشت و گذار، دوباره مرد سالخورده‌ای می شود و علاقه‌مند می گردد که اراضی دریا را دوباره آباد کند. این نقشه در نظر او کار کوچکی می‌نماید و حال آنکه فواید بیشماری برای تعداد بسیاری از مردم در بر دارد در اینجا فاوست با تعجب می بیند که این کار غیر جالب و اجتماعی، خوشحالی عمیق و حقیقی را به او ارزانی داشته است. این انگیزه چنان شریف است که مفیستوفلس عاقبت از به چنگ آوردن روح فاوست مانند روح مارگرت بیچاره در قسمت اول داستان، محروم می شود.

.............................................................................................................

انسان و شیطان در دو کتاب بزرگ

سرنوشت و تقدیر

در فاوست شیطان بسراغ انسانی وارسته میرود و در کمدی الهی داستان بعد از مرگ

ترسیم میشود

طرح این سوال که شیطان خود است بنوعی دریچه های پندار را میگشاید

که منم که تقدیرم را مینویسم و نه از پیش نوشته شده است

...........................................................................................

در دامنه کوهی که گنهکاران غنوده اند افق تا بی نهایت رنگ سرخ خون است

کمدی الهی دانته الگیری

.......................................................................

از متن دینی کتاب که بگذریم نگارش زیبای ترجمه هر خواننده را به ذوق می آورد

پنداری که روح از کالبد مترجم برخاسته و در کلمات حلول نموده

.....................................................................

کتابی که در جوانی خیلی بروی من تاثیر گذاشت کمدی الهی بود

من از اینکه در افواه به کتابی شاهکار اطلاق کنند کمترین اهمیت را میدم

تا خود به خوبی کتاب وقوف پیدا نکنم کتابی برایم ارزش ندارد

من از ترجمه کتاب تا متن کتاب بیشتر خوشم اومد

بارها و بارها کتاب را برای ترجمش زیرو رو کردم

شما هم بخونیدش

 خالی از لطف نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 18:38  توسط مهرداد آرين | 
تا حالا دقت كردين كه هيچ كودكي نميتونه دمپاييشو درست پاش كنه و هميشه اونو چپ و راست ميپوشه؟
دقت كردم و صد بار به محمد گفتم دايي دمپاييتو پات كن و هر بار اشتباه كرد.
اين مسئله ربطي به ضريب هوش بچه نداره و فكر كنم مربوط به راست دستي
و يا چپ دسني باشه كه تكيه گاشو رو پا درست نميكنه
چپ دستها از نيم كره چپ مغزشون استفاده ميكنن و راست دستها از نيم كره راست
............................................
اينو گفتم چون همه چيز طبق وانشناسي ريشه در بچگي داره
تو بچگيم يكي از دوستام تصادف كرد و تمام تنش زخمي شد.
يكي اينو انداخت گردن من كه هلش دادم.
وقتيكه پدرم بازخواستم كرد يه چيزي راه گلوم رو گرفته بود و نميتونستم
از خودم دفاع كنم و اشك چشامو گرفته نود.هر كاري كردم نتونستم
يك كلمه حرف بزنم
و هنوزم اين مشكل رو حمل ميكنم
چند روز پيش تو شركت داشتن دادگاهيم ميكردن
بغض گلوم رو گرفته بود طوريكه از خودم بدم اومد و نميتونستم درست حرف بزنم
همش اون روز كه دوستم تصادف كرد ميومد جلوي چيشم
چند لحظه فكرمو متمركز كردم و حرف زدم ولي بازم مشخص بود كه نميتونم درست حرف بزنم
كي آسيبهاي كودكي دست از سرم برميداره نميدونم
پيش هر روانكاوي هم كه ميرم.شرو ورايي تحويلم ميده كه نميتونم هضمش كنم
........................................
..

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 21:9  توسط مهرداد آرين | 

تو باورکن

باورت قشنگه

تو ببین

که چشات قشنگه

حس  کن

که بهترین احساس دنیارو داری

تو که ریدی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 13:29  توسط مهرداد آرين | 

داشتم ديشب يه ترازنامه از زندگيم ميگرفتم كه ببينم چند نقطه قابل تامل ميشه داخلش پيدا كرد

تو بچگی خیلی از دست پدر بزرگوار کتک خوردم ولی ناراحت نیستم چون زمان ما پدر سالاری بود وقتیکه پدر از در وارد میشد همه میرفتن تو کله.

نمیدونم چرا هر وقت از دستش کتک میخوردم بیشتر دوستش میداشتم

شبای عید قبل از اینکه برم خیاطی بدترین روزای زندگیم بود.

سال اول دبستان داداشم تا دم در مدرسه اومد و ۱۰ ریال بهم پول داد که از بد روزگار معلمم گفت پول داری گفتم آره

گفت باید ۱۵ ریال برای سه تا کتابت بدی و من ۱۰ ریالمو بهش دادم و فرداش هم ۵ ریال دیگه بهش دادم

نه وجدانن این زندگی بود من داشتم؟

همين حسرتها باعث شد كه تو سن پايين برم خياطي ياد بگيرم كه مشكل البسه برام پيش نياد.

جواني:

درگيري با پدر به علت تنگناهاي اقتصادي

ترك تحصيل در دوران دبيرستان و كاملا يك خياط شدم

شب عید سال ۷۱ از صبح تا شب ۲۲ تا پیرهن دوختم که یک کادوی خوب برای پدری بخرم.رفتم تو کت فروشی دوستم و یه دست کت و شلوار فرد اعلا برا پدری خریدم

شب که بهش دادم اشکو تو چشاش دیدم و هر وقت که اون لحضه یادم میاد داغون میشم

اون زمان خيليا يادشونه كه با جوونا چطور برخوردي ميشد.دهه ۱۳۶۰ بود و اوج جووني من.كسي نميتونست با دوست دخترش راحت تو خيابون راه بره

خوش بحال جووناي امروزي كه اين حسرتا تو دلشون نيست.

شبانه درس خوندم و روزا كار كردم تا سوم دبيرستان و باز ترك تحصيل كردم

من يكي از خوره هاي كتاب بودم و به جرات ميتونم بگم كه هفته ايي سه تا كتاب خوندم و افتخاري كه دارم اينه هيچوقت حاضر نشدم يك كتاب بي ارزش بخونم

از فاكنر و همينگوي شروع كردم و با جيمز جويس تمام.

شايد تو اين خراب شده كسي به اندازه من كتاب خوب نخونده باشه(البته شايد)

که یکی اومد تو زندگيم كه بزرگترين حادثه تا به حال بود.(بهتره كه نگم چي بود)

سن ۲۲ سالگي ليلا اومد تو زندگيم توي يك شب باراني كه داستانشو تو اولين پستم بصورت افسانه وار نوشتم

سال اول همه چيز خوب بود و بعدش ....

من هنوز با ليلا دوستم و بهش احترام ميزارم چون اولين دوست دختر زندگي من بود(البته بطور رسمي)اون بيچاره سرطان داره و گمون كنم كه ۲ سال ديگه بيشتر زنده نباشه

دوستاي خوبي داشتم كه همشون يا ازدواج كردن يا بعلتهاي متفاوت جلاي وطن

فصل تنهايي من شروع شده بود.

به ازدواج اعتقاد ندارم.

بايد بري خواستگاري سر يك دختر شروع كني چونه زدن و قيمت گذاري روي دختر

نميدونم چرا نميتونم اون چيزايي كه تو بچگيم رخ داده رو بنويسم

اصلا نميدونم چرا نميتونم اون چيزي كه تو دلمه رو هم بنويسم

ميخواستم يه چيزي بنويسم كه نوشتم

مهم اين بود كه رخ داد

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 18:42  توسط مهرداد آرين | 

عجیبه که بسیاری از سرخورده های اجتماع سر از وبلاگنویسی در میارن

انسانهایی که در این محیط به یک انسان دیگه مبدل میشن و بنوعی میخوان سرپوش

به ناملایمتهای زندگیشون بزارن.

بعضیا هم در این مکان مقدس چنان پیش میرن که مشتبه میشه بهشون که سوپر من هستن و میتون کارهای خارق العاده انجام بدن

یکی یه بار بهم گفت وقتیکه عصبی میشی یه انسان دیگه میشی و میشم مثه انسانهایی که تو فیلما روح جسمشون رو تسخیر میکنه

خندم گرفت و خواستم بگمش تو منو اینجور دیدی چون خودت خواستی اینجور باشم

ولی در کل وبلاگنویسی میتونه مفری باشه برای اینکه لحظاتی انسان فارق از محیط خشمگین بخودش بپردازه و اگه منحرف نشه یه خورده آرامش پیدا کنه

یک نفرو میشناختم که شخصیت واقعیش کاملا برعکس شخصیت وبلاگنویسیش بود و فقط وانمود میکرد تا دیگران در موردش فکر کنن که خیلی کارش درسته

بماند من همیشه سعی کردم که خودم باشم و از این کالبد خاکیم زیاد دور نشم چون دچار تالمات شدیدی میشم.

حالا هم به من ربط نداره که اینجا کی خودشه و کی خودش نیست

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 19:44  توسط مهرداد آرين |