تبليغاتX
سفر به انتهاي شب

 
  شب چو بوسیدم لب گلگون او

گشت لرزان قامت موزون او

زیر گیسو کرد پنهان روی خویش

ماه را پوشید با گیسوی خویش

گفتمش ای روی تو صبح امید

در دل شب بوسه مارا که دید

قصه پردازی در این صحرا نبود

چشم غمازی بسوی ما نبود

غنچه خاموش او چون گل شکفت

بر من از حیرت نگاهی کرد و گفت

با خبر از راز ما گردید شب

بوسه ایی دادیم و آنرا دید شب

بوسه را شب دید و با مهتاب گفت

ماه خندید و به موج آب گفت

موج دریا جانب پارو شتافت

راز ما گفت و بدیگر سو شتافت

قصه را پارو به قایق باز گفت

داستان دلکشی زان راز گفت

گفت قایق هم به قایق بان خویش

آنچه را بشنید از یاران خویش

مانده بود این راز گر در پیش او

دل نبود آشفته از تشوش او

لیک درد اینجاست کان ناپخته مرد

با زنی آن راز را افشا کرد

گفت با زن مرد غافل راز را

آن تهی طبل بلند آواز را

لا جرم فردا از آن راز نهفت

قصه گویان قصه ها خواهند گفت

زن به غمازی دهان وا میکند

راز را چون روز افشا میکند

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 17:3  توسط مهرداد آرين |